این مرد با چراغ همی گشت گردِ شهر - کز چیت و چَت ملولم و راستانم آرزوست گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما - گفت آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست من در یک خانواده پر جمعیت در تهران به دنیا اومدم. پدرم زود فوت کرد ولی به لطف مادر و خواهر و برادر بزرگم کودکی خوبی داشتم. در دهه دوم زندگی چندتا زبان خارجی یاد گرفتم و در دهه سوم شیفته زبانهای برنامه نویسی شدم. ولی زبان بانوان رو هیچوقت نتونستم باد بگیرم، طوری که هیچ خانمی زحمت اجازه گرفتن از پدر و مادر و بزرگان فامیل را به خودش نداد. در دهه چهارم مشغول رقص شدم. اول رقصهای ایرانی، بعدش رقصهای لاتین. آخرش هم رقصهای اروپایی. هم رقص تدریس کردم، هم نمایش دادم؛ مشکل حل نشد. کارشناس ارشد مهندسی کامپپوترشدم. موفقیت های شغلی هم یکی بعد از دیگری اومد، ولی اونیکه می خواستم نیومد. در دهه پنجم شنیدم خانمها از محیط شاعرانه و مردان شاعر مسلک خوششون میاد. من هم رفتم تو کار شعر. شب شعر راه انداختم و کلی زور زدم یکی دو تا شعر هم گفتم. نه شعرام به دل خانمها نشست نه خودم. من واقعا نمیدونم، به چه زبونی بگم... آه، ای یقینِ گمشده، ای ماهی گریز در برکِه های آینه لغزیده تو به تو من آبگیرِصافی ام، اینک به سِحرعشق، از برکه های آینه راهی به من بجو الآن سالهاست برای کار در اروپا سفر نمی کنم. تو شهر خودم استاد دانشگاه شدم و هوش مصنوعی درس میدم. مترجم رسمی هم شدم و صبح تا شب صدای هموطنان عزیزمو به گوش هلندی ها می رسونم. آخه کار از این شریفتر؟ خلاصه اینکه... مَرحمِ خام بر این غربتِ ناکام مزن دم تنهایی به ازشوهربی عشق وصفاست بازکن دربِ دلت را توبَراین مرد شریف بختِ تو در گرؤ لایکِ پروفایلِ وفاست حالا دیگه خودت می دونی!